داستان چاقی

داستان چاقی

داستان های آموزنده هنرجوهای دوره متناسب شدن با قدرت ذهن از روزهای چاقی و تلاش آنان برای متناسب شدن

مطالعه این نوشته ها به شما این آگاهی را می دهد که مشکلات افراد چاق مشابه یکدیگر است و اطلاع از تلاش آنها برای متناسب شدن الهام بخش شما برای انتخاب بهترین روش برای رهایی از چاقی و رسیدن به رویای متناسب شدن خواهد بود

رضا عطارروشن (دزفول)

من رضا عطارروشن متعهد می شوم تا روزی که زنده هستم در مسیر متناسب شدن و متناسب ماندن حرکت کنم

مسیری که من را به رویای خودم می رساند، رویایی لذت بردن از زندگی، لذت بردن از لباس خریدن، لذت بردن از ورزش کردن و لذت بردن از زنده بودنم

هرچی فکر میکنم روزگاری رو یادم نمی یاد که لاغر بوده باشم هرچه تصویر و خاطره دارم از چاقی و مشکلات چاقیه

هرچی آلبومهای عکس رو جستجو کردم کوچیکترین سنی که از من عکس وجود داره حدود شش ماهگیه که در کنار پسرداییم ازم عکس گرفتند

در اون سن تقریبا دوبرابر پسردایی خودم هستم

علت چاقی من از کودکی علاقه مادرم به بچه های سفید و تپل بوده که البته واسه سفیدی کاری از دستش بی نمیومده و به همین دلیل تمام توانش رو روی تپلی من گذاشته

از وقتی که صدای مادرم رو یادم هست همیشه من رو تشویق به خوردن کامل غذام می کرد، به اینکه باید غذاتو بخوری که قوی بشی، زود بزرگ بشی، و کلی از این حرف ها

البته خانواده پدری من همه چاق بودند و این هم دلیل دیگه ای بود که چاق شدن من براشون کاملا عادی باشه

یادم میاد از بچگی من رو شبیه یکی از پسرعموهام که بزرگسال بود میدونستند

ایشون قد بلندی داشت و شکمی بزرگ

و وقتی تصاویر بزرگسالی خودم رو با ایشون مقایسه میکنم شکم من خیلی شبیه پسرعموم شده بود

البته طبق تحقیقاتی که انجام دادم لطف خدا شامل حالم شده

روز تولد من همزمان با شروع جتگ تحمیلی بوده و خانواده من مثل سایر همشهری ها زندگی درست و حسابی نداشتد

هفته ای چند روز در شهرک های اطراف شهر زندگی می کردند و شرایط مالی مناسبی نداشتند و همین دلایل سبب شده که مادرم از عملکرد خودش ناراضی باشه که نتونسته اونطوری که باید و شاید به من رسیدگی کنه

و من بارها خدا رو شکر کردم که شرایط جنگ ایران و عراق رو رقم زده که مانع تمرکز مادرم بر تپل کردن من بشه

از اونجایی که از وقتی خودم رو شناختم چاق بودم ناراحتی از چاقی نداشتم تا اینکه رفتم کلاس اول

اونجا بود که اولین نشانه های تفاوت خودم با هم کلاسی هام رو متوجه شدم

نیمکت ها در کلاس کم بود و روی هر نیمکت 4 نفر می نشست

اونجا بود که متوجه شدن بغل دستی های من به خانم اعتراض می کردند که جامون نمیشه

و منم که نمیدونستم بخاطر حضور من روی نیمکت اونها اعتراض میکنند به خانم معلم اعتراض کردم که خانم نیمکت ما کوچیکه

خانم گفت نیمکت کوچیک نیست شما تپلی هستی

اون روز برای بار اول معنی تپلی رو درک کردم

تپلی یعنی تنگی جا، یعنی اعتراض دیگران

هرچه سنم بیشتر می شد با مشکلات بیشتری از چاقی روبرو میشدم، از ناتوانی در انجام حرکات ورزشی تا آزار و اذیت هم کلاسی ها

همیشه وحشت داشتم که مبادا آقای ورزش بخواد از من امتحان بگیره، چون یا باید در مسابقه دویدن شرکت می کردم یا نشست و برخواست میرفتم

که در هر دوحالت باعث وحشت من می شد

خاطراتی که با اضافه وزن خودم دارم خیلی زیاده و توضیحش در قالب این مطلب نمی گنجه

هرچی بزرگتر میشدم تفاوت خودم با افراد متناسب رو بیشتر احساس می کردم

یادم میاد یه روز رفته بودم پارک شهر بازی، دیدم مردم دور یک وسیله جمع شدن و بلند بلند می خندن، منم رفتم نزدیک، یک ماکت گاو وحشی بود که خیلی سریع چپ و راست می شد و فرد سوارکار باید هر طوری شده خودش رو روی گاو نگه میداشت

هرکی زمین میخورد کلی مردم بهش میخندیدن و به همدیگه پیشنهاد میدادن که سوار این اسباب بازی بشن

یه آقایی که گمان کنم از شعور کافی برخوردار نبود به من گفت شما برو حتما برنده میشی، چون وزنت از گاوه بیشتره نمیتونه تو رو زمین بزنه

خیلی ناراحت شدم و تا چند روز خیلی غصه میخوردم که چرا باید در این وضعیت باشم که حتی تماشا کردن هم برای من با دیگران تفاوت داشته باشه

 وفکر میکنم اون روز سبب شد که همیشه به فکر رویای لاغر شدن باشم

از اون روز بارها تصمیم گرفتم لاغر بشم و هر بار به طریقی در تصمیم خود شکست می خوردم، سختی روشهایی که برای متناسب شدن به کار میبردم سبب میشد که نتونم برای مدت طولانی ادامه بدم و هر بار بعد از مدتی از تصمیم خودم منصرف می شدم

ولی هرگز رویای متناسب شدن رو از دست ندادم، بارها خودم رو در لباس هایی که دوست داشتم تصور میکردم، خودم رو میدیدم که دارم در استخر شنا می کنم، خودم رو تجسم میکردم که خیلی راحت می دوم و نفس نفس نمی زنم

تلاش من برای متناسب شدن و داشتن تصویر ذهنی سبب شد که به لطف خدای مهربان بعد از چند سال در مسیر صحیح متناسب شدن با قدرت ذهن قرار بگیرم

مسیری که بسیار ناآشنا بود اما احساس خیلی خوبی به آن داشتم

دلیل ناآشنا بودنش این بود که تمام روشهایی که قبلا استفاده کرده بودم رو بارها افراد دیگه استفاده کرده بودند و به پیشنهاد دیگران منم استفاده می کردم

اما روش ذهنی رو هیچ کسی از اطرافیانم استفاده نکرده بود و نمی شناخت و هر جا از اون صحبت میکردم فقط به من می خندیدن که مگه میشه با فکرت لاغر بشی

البته چون خودم هم نتیجه ای از این تمرینات نداشتم حرفی برای گفتن نداشتم ولی احساسم بهم می گفت که این روش متناسب شدن نتیجه میده

حدود دو سال روی این روش کار کردم و یواش یواش تغییراتی در احساس و رفتار خودم دیدم که باعث تعجبم بود، اینکه دیگه حرص و ولع خوردن نداشتم، اینکه دیگه ترس از چاق تر شدن نداشتم چون ماه ها بود که اضافه نکرده بودم و کلی نشانه های رضایت بخش دیگه

با اشتیاق بیشتری ادامه دادم و روی افکار و باورهای خودم کار کردم و سرعت کاهش وزن من بیشتر شد و به لطف خدا در 10 ماه بعدی خیلی کاهش سایز و وزن خوبی پیدا کردم طوری که دیگه هرکسی میدید انگشت به دهان می شد که چیکار کردی؟

و منم باز میگفتم از روش ذهنی تونستم به این جسم و وزن برسم ولی باز کسی باور نمی کرد و مسخره می کردند که تو داری رژیم می گیری و به ما نمی گی که ازت سوال نکنیم چه رژیمی استفاده می کنی

متناسب شدن من ادامه داشت و بهتر و بهتر میشد تا اینکه افرادی شروع کردند به سوال کردن درباره روشی که تونستم از اون برای متناسب شدن استفاده کنم

برای اونها توضیح می دادم، براشون باور پذیر نبود اما تفاوت با قبل این بود که دیگه مسخره نمی کردند چون نتیجه رو در من می دیدند

تعجب اونها از شنیدن صحبت های من سبب شد که سعی کنم بهتر برای علاقمندان توضیح بدم و همین تلاشم برای توضیح دادن ساده تر سبب شد که نتایج خودم بهتر بشه

همه این اتفاقات سبب شد که در خودم توانایی توضیح دادن متناسب شدن با قدرت ذهن برای دیگران رو پیدا کنم و با تشکل گروهی در واتس آپ این کار رو شروع کردم

طولی نکشید که به پیشنهاد یکی از دوستان گروه رو به تلگرام منتقل کردم و کار به شکل بهتری دنبال شد و به لطف خدا هر روز افراد بیشتری با این روش آشنا می شدند و از آموزشها استفاده می کردند و نتایج عالی کسب می کردند و اشتیاق من برای بهتر کردن آموزش ها هر روز بیشتر می شد

لطف و محبت شرکت کننده ها در ارائه نظرات و پیشنهادات باعث پیشرفت دوره های تناسب ذهنی شد و در طی دوسال برگزاری دوره آموزشی تغییرات اساسی و عالی در نحوه ارائه آموزشها ایجاد شد و به لطف خدا دوره متناسب شدن با قدرت ذهن که در فروردین 96 تهیه و تدوین شد بهترین دوره متناسب شدن از طریق نیروی درونی در جهانه و به لطف خدای مهربان در این چند ماه برگزاری این دوره نتایج بسیار عالی توسط هنرجوهای شجاع این دوره کسب شده و هر روز داره به شگفتی سازهای این روش خاص، ساده و تاثیرگذار اضافه میشه

خداوند را بی نهایت سپاسگزارم که افرادی که نیاز به استفاده از این روش را دارند به سمت این دوره هدایت می کنه و کمک میکنه تا بهترین نتیجه از این دوره رو کسب کنند

خدایا شکرت

نظرات شما دوستان خوبم در بهتر شدن این روش و گسترش آن بسیار تاثیرگذار خواهد بود و از شما عزیزان درخواست میکنم همواره نظرات و پیشنهادات خودتون رو به بنده منتقل کنید تا روند رو به رشد این روش شگفت انگیز ادامه پیدا کنه

از بودن در کنار شما بی نهایت خوشحالم و خداوند را سپاسگزارم

رادتمند شما: رضا عطارروشن 

منیژه موحد (قم)

من از کودکی چاق بودم ، چیزی که یادم هست اینه که همیشه لباسهای آماده که برام می خریدن بهم تنگ بود و با زجر و سختی می پوشیدمشون
از دوران بلوغ همیشه میخواستم لاغر بشم ولی چند روزی کم میخوردم ولی دوباره یادم میرفت، وقتی ازدواج کردم فهمیدم همسرم اصلا از زن چاق خوشش نمیاد،

پس شروع کردم، دکتر رفتم، رژیم گرفتم، طبق برنامه عمل کردم حتی اگه مهمونی بودم وغذایی رو دوست داشتم با حسرت نمیخوردم ، مقداری وزن کم کردم ولی با بچه دار شدن بیشتر از قبل باچاقی روبرو شدم.

بعد از فرزند دومم ،بطور جدی تصمیم به لاغری گرفتم ،رژیم،پیاده روی ، ورزش و در نهایت ۲۰ کیلو کم کردم ، هر روز قبل از طلوع آفتاب میرفتم پیاده روی،

یادمه توی خیابون بعضی وقتا نشسته میخوابیدم (چون جای خلوتی زندگی میکردیم) قبل از غذا اینقدر سالاد میخوردم که بدتر دل ضعفه میگرفتم ولی از ۷ قاشق برنج بیشتر نمیخوردم،

سنگ از آسمون میومد باید ورزشمو میرفتم ، بعد ۶ ماه خیلیا منو نمیشناختن از بس لاغر شده بودم ولی کم کم اون زجرها برام طاقت فرسا شد وبه همه میگفتم اگه به پهنای عرض خیابون بشم دیگه رژیم نمیگیرم،بله دوباره چاق شدم وبارها وبارها این سیکل معیوب تکرار شد در طی۲۵ سال

بجایی رسیده بودم که به همه میگفتم من تواناییه رژیم گرفتن ندارم و مرتب میخوردم و میخوردم و روز بروز چاقتر و مریضتر میشدم ،

به وزنی رسیدم که در طول عمرم سابقه نداشت ،۴۰ کیلو اضافه وزن داشتن با ده بار رژیم گرفتن در ۲۵ سال  واقعا منو افسرده کرده بود رژیمهایی از قبیل آب درمانی، فقط غذای آبپز خوردن، خوردن ماهی آبپز و انواع ورزشها که حاصلش درد زانو، دردگردن و دردکمر بود
ولی چندین سال بود که دنبال روشی راحت برای لاغری بودم و میدونستم از طریق ذهن میشه اینکارو کرد، خدا را شکر از طریق خانم برادرم با استاد آشنا شدم و بعد از یکروز ثبت نام کردم و الآن بسیار راضی هستم از اینکه جسم و روح متناسب و متوازنی دارم

بهنوش عطار (اهواز)

از وقتی که خودم را شناختم با معضل اضافه وزن درگیر بودم

یادم میاد همیشه همه منو سرزنش میکردن که اینهمه رژیم میگیره ولی لاغر نمیشی خسته نشدی؟

بابا ول کن، اضافه وزنت ارثیه، مگه تو چقدر غذا میخوری

دائم باشگاه میرفتم آنقدر ورزش سنگین انجام میدادم و خسته میشدم که وقتی از باشگاه میزدم بیرون پاهام میلرزید و خونه میرسیدم نهار میخوردم و بیهوش میشدم از درد عضلات که نگو یه وقتایی مجبور میشدم مسکن بخورم

همیشه دوسه ماه اول خوب وزن کم میکردم بعدش چند وقت ثابت میموند و علا رغم ورزش کردن و رژیم غذایی دوباره آروم آروم وزنم زیاد میشد مرتب وزن میکردم و متعجب بودم پس چرا لاغر نمیشدم؟

تا اینکه با روش تناسب ذهنی آشنا شدم

 واقعا این روش بی نظیره و متفاوت

در این روش علاوه بر اینکه آدم متناسب میشه در فکر آدم اثر میزاره من آرامش گرفتم، مهربانتر از گذشته شدم، لاغرتر از همیشه هستم، احساس خوبی دارم، احساس رضایت از زندگیم دارم، همیشه فکر میکنم هر چی که خواستم خدا بهم داده و شکر میکنم

دوره تناسب ذهنی یه روش همه چی تمومه من فکر میکنم تغییر افکار من در خانواده ام هم تاثیر مثبت داشته خدارو شکر میکنم که مرا به این روش دلبسته کرد و از استاد عزیزم تشکر میکنم بخاطر زحمات بی وقفه و مداومشون در جهت رسیدن به هدف ما

حسین خان احمدی (آزادشهر)

داستان ذهن من ومتناسب شدن
 مقدمه
تا به حال به تناسب خودفکر کرده ایدواقعا خداوند یک دسته از انسانها راچاق افریده ودسته دیگر رامتناسب …….مگرفرقی در بین خلقت وجود داشته است وانسانهای چاق بایدهمیشه بااسترس وترس زندگی کنندوانسانهای متناسب درلذت وارامش…..

1- فصل اول :

تولد باور چاق بودن در تاریخ 30شهریور ماه کودکی چشم به جهان گشود کودک درخانواده ای چاق متولدشده بود درسن 6سالگی بسیار متناسب ولاغربود ولی دیدگاه وباور اطرافیان این بود که این کودک نیز همانند دیگر افراد خانواده چاق خواهد شداین گفتگو هاذهن کودک را درگیر میکردواین باور بر روی ذهن کودک تاثیرگذار بود ولی باشور واشتیاق کودکانه مشغول بازی می شود واین روزها برایش خاطره انگیزبود زیرا ازبازی های کودکانه خودش لذت می بردوخستگی وافسردگی برایش معنای نداشت

2- فصل دوم چاقی و افسرگی
باورهای تازه ای درذهن کودک درحال شکل گیری بود نندباورهای همانندخانواده من چاق هستندمن نیز قطعا چاق خواهم شدوغذاها مرا همانندخانواده ام چاق میکننداین باور شروع دوران تلخ چاقی اوشودو بعد از چندوقت کودک درمقابل اینه متوجه شدکه چاق شده است وقتی برای بازی کردن هم گام بادوستانش میشود غم تلخی جسم وروح او رادر برمی گرفت زیرا دیگر ان شور و نشاط گذشته رانداشت و درمدرسه به خاطر وضعیت فیزیکی جسمش برروی میزاخرکلاس می نشست وزنگ ورزش برایش بی معنا بود هروقت که از مدرسه به خانه بازمی گشت تمام کمبودهای روحی وعاطفی خودرا با پرخوری پر میکرد

3- فصل سوم:

خدمت سربازی وازدواج
کودک بزرگ شده بودودر هنگام خدمت سربازی وزنش به 130کیلوگرم رسیددرهنگام تمرینات خدمت سربازی به خاطر چاقی باتنگی نفس روبه رو میشود وسینه او می سوخت وبا تذکر مافوق خود مواجه میشود بارنج وسختی فراوان دوران خدمت سربازی خودرا به پایان رساند وچندسال بعد تصمیم گرفت ازدواج کند درهنگام خرید کت وشلوار دامادی به کلی ازجسم خودش متنفرشدزیرا کت وشلوارهای اندامی وشیک اصلا به سایز اونبودنند و او مجبور شد برخلاف رویای خودش کت وشلوارمعمولی راخریداری کند

4- فصل چهارم:

روشهای متضادباذهن
شیک نبودن کت وشلوار همانند موریانه ای رویا های او را میخوردوافکار منفی اش همیشه بعداز پرخوری او رامسخره میکردنندکه دوباره پرخوری کردی ودوباره چاقترخواهی شدتو بایدتا اخرعمرت چاق بمانی، تصمیم گرفت که به دکترتغذیه مراجعه کندوقتی وارد اتاق دکتر شدوترازو رادید از شدت استرس وترس که وزنش چقدراست صورتش سرخ شدوعرق سردی برصورتش نشست دکتر برنامه غذایی به او دادکه باید طی یک برنامه 3ماه ان رارعایت میکردواین برنامه برای ذهن راحت طلبش بسیارسخت بود و در کناراین برنامه دکتر او راموظف کرده بودکه باید روزی نیم ساعت پیاده روی کند این 3ماه سخت ترین روزهای زندگی او بود زیرا باید ازماکارانی .سیب زمینی سرخ کرده .پیتزا .ساندویچ .وغذاهای دوست داشتنی استفاده نمیکردواغلب اوقات فشارعصبی شدیدی به او وارد میشود وبا افکار منفی پیاده روی میکرد بعداز 3ماه به دکتر مراجعه کردومتوجه شد 15کیلو کم کرده است وبسیار راضی بود ولی دکتر گفت باید بازهم این نکات را رعایت کنی واین موضوع یعنی محدویت برای او…….بعداز مدتی به خاطر استفاده نکردن ازیکسری موادغذایی سیستم دفاعی بدنش ضعیف شدوپرده قرنیه چشمانش پاره شدو او چندماه دربیمارستان بستری شدوبعد از ترخیص متوجه شد دوباره وزنش به حالت قبل باز گشته است واین بدترین اتفاق ممکن بعداز این همه رنج وسختی بود

5- فصل پنجم

تولد اگاهانه ذهن متناسب
روزها رابا ناراحتی وافسردگی سپری میکردوزنش به عدد 130کیلوگرم رسیده بود وبا حرص وطمع غذا میخورد ودیدگاهش این بود که من ای هم بخورم چاق میشوم با ذهن اشفته وبدنی چاقی درپی معجزه ای بودتا زندگیش راتغییر دهدروزی به توصیه یکی ازنزدیکانش فایل راگوش داد این فایل دلیل مشکلات چاقی اش رابرایش روشن کرد وبه او تذکر دادکه دلیل چاق اش عوامل بیرونی نبودندبلکه دلیل اصلی اش درذهن او بود واین باورهای وعادت های اودر طی این سالها بودنند که او را چاق میکردنندهر روز چند بار به ان فایل گوش میکرد وهربار برایش تازگی داشت وباورهای تازه ای را برای ذهن او به ارمغان می اورد این فایل مقدمه دوره کاهش وزن ذهنی بود او دراین دوره شرکت کرد که زندگیش درهمه ابعاد تغییر کرد که متناسب شدنش بخش کوچکی از ان بود

ندا معتمدنژاد (زنجان)

از بچگی لاغر بودم
همیشه تپلا رو دوست داشتم
وقتی از مادرم میپرسیدم:پس چرا من تپل نیستم………
جوابم میداد:تو هم بزرگتر بشی و مادر بشی حتما چاق میشی
من باور داشتم که ازدواج و مادر شدن حتما چاقی بهمراه میاره
تا قبل ازدواجم کاملا متناسب و کمر باریک بودم
و یادمه خیلی زیاد هم میخوردم تا حدی که بعدش ابلیمو میخوردم تا حالت تهوع و خفگی رو از من دور کنه ولی همچنان متناسب بودم

وقتی ازدواج کردم در مدت یکسال ده کیلو چاق شدم(بعداز حضور در دوره تناسب ذهنی فهمیدم من منتطر این ده کیلو بودم)
بعد از مادر شدنم و تولد فرزندم،ده کیلوی بعدی بمن اضافه شد و من در مدت سه سال براحتی اب خوردن و بدونه اضافه شدن غذا و خوراکیم ،بیست کیلو اضافه شدم

موقع نفس کشیدن قلبم فشرده میشدو لباسها همشون تیره و فری سایز شدن
پله نمیتونستم بالا برم
دویدن برام غیر ممکن شده بود
از فرم بد و ناجور اندامم متنفر بودم

رو به دویدن و رژیم در سالن دومیدانی آوردم و تونستم ظرف مدت شش ماه ده کیلو کم کنم

ولی تمامه این ده کیلو همراه با چند کیلو اضافه بدون اینکه غذامو اضافه کنم،برگشت

اطرافیان همه میگفتند:
تو بعد از این وضعیتت همینه و اقتضای سنیت اینه که هیکلت عینا گلابی باشه
منم در کمال نااگاهی پذیرفته بودم

بسیار ناباورانه وارد گروه بیندیشید و بتناسب اندام برسید،شدم
در حالی که بزوره پیاده روی و رژیم و ورزش تونسته بودم ۵کیلو از بیست کیلو اضافم کم کنم و به استپ کاهش وزن رسیده بودم

مربی باشگاهم بمن گفت:
انتظار نداشته باش که بتونی ۱۵کیلو رو کم کنی چرا که این ژنتیک توست
من هم پذیرفتم😣😣

کم کم دوره من آغاز شده بود و ابان ۹۴بود و ما چند نفری محدود بودیم که هیچ الگویی برای قیاس نداشتیم(جز استاد و خانمشون)

دوره ما چند نفر که اولین هنرجویان استاد روشن بودیم،مقارن با دوره خدا هرگز دیر نمیکند،شد و بسیار نتایجی ارزنده برای رشد تناسب جسمی و تناسب روحی من بهمراه داشت

من اصلا متوجه کاهش وزنم نبودم چون وزن کردن ممنوعه و اینکه کاهشم بسیار بمرور و نامحسوس بود

کم کم و آهسته آهسته متوجه ترکهایی روی پوستم شدم ولی خیلی سریع اونها برطرف شدن و من از سایز کمر شلوار و سایر لباسهام ،پی به کاهش وزنی چشمگیر شدم

در نهایت ۱۵کیلو اضافه وزن بمرور و بدون افت وترک پوست ظرف مدت چهار ماه از بین رفت و از اون موقع تا به اکنون گرمی اضافه نشده

سپاسگزار استادارجمندم و روش نوین و برگزیده ایشون هستم و از خداوند منان برای ایشون سلامتی و سعادت ارزومندم🙏

خدا نگهدار😊🌺

نگین ناجی (تهران)

من  سالها متناسب بودم و وزن ثابتی داشتم بدون اینکه توجهی به چاقی و عوامل چاق کننده داشته باشم به طور خودکار به اندازه نیاز بدنم غذا مصرف میکردم 😌
موضوعی که فکر منو به خودش مشغول کرده اینه که همیشه در دور همی های فامیلی و زنانه به محض اینکه خانمها همدیگر رو میدیدیم در بدو احوال پرسی و دیدارمون شروع می کردیم به محک زدن چاقی و وزن همدیگر و به دنبالش به همدیگر میگفتیم که به نظرم چاق شدی هااااا😕
و هر کدوم شروع میکردیم به گلایه از اینکه آب بخورم هم چاق میشم😳
و اینچنین بود که در دور همی دور بعد بازهم به همدیگر میگفتیم که از دفعه قبل تا الان چاق تر شدی هااااا!!🙄
موقع غذا خوردن های مهمونی و عصرانه و باپذیرش اینکه من در حال چاق شدن هستم باعث میشد که به طور ناخود آگاه بیش از حد نیاز بدنم غذا بخورم و اینچنین شد من در شیب چاقی سرازیر شدم و به مرز وزن ۸۰ کیلوگرم رسیدم

موضوع دیگری که ذهنم رو به خودش مشغول کرده جذب چاقی عضو خاصی از اندامم بود حتی زمانی که متناسب بودم !!!
اطرافیانم همیشه به من میگفتند تو هیکلت خوبه ولی فلان عضو بدنت چاقه!!!
و من همیشه ذهنم درگیر این مسئله بود که ژنتیک اندام من اینگونه ست و شبیه یکی از نزدیکانم هستم 😌و همین مسئله باعث چاق تر شدن…..من شده بود ☹️
تا اینکه با دوره بینظیر تناسب ذهنی آشنا شدم و یاد گرفتم که به تک تک سلولهای بدنم احترام بگذارم و پذیرای وجودشان باشم ☺️و همین پذیرش باعث شد تا به صورت یکنواخت و عالی سایز و وزن کم کنم 😊
آموختم که مواد غذایی به تنهایی باعث چاقی من نمیشوند اااگر به اندازه نیااااز جسمم مصرف کنم
آموختم که خودم مقصر و مسئول چاقی خودم هستم و بسیاااار آموزه های مفید دیگر……
خدواند رو شاکر هستم🙏که الان به سایز ۳۸_۴۰ رسیده ام و به مرز ایده آل و رویایی خودم نزدیک شده ام
*من میخواهم متناسب باشم تا سلامت روح و جسمم افزایش پیدا کند با اعتماد به نفس بالا از زندگی لذت بیشتری ببرم 😍
*به خیلی از رویا های تناسب اندامم رسیده ام با لطف خدای مهربان و استاد عزیزمون😊
*لذت بخش ترین رویای من پوشیدن شلوار جین رنگ روشن با سایز ۳۶_۳۸هست که مطمئن هستم به هدفم میرسم ✌️✌️
استاد گرامی و عزیز شما دلیل موفقیت و تغییر افکار من در امور مختلف هستید که به آنها دست پیدا کرده ام چون لذت رسیدن به این تغییرات را در وجودتون دیده ام و یاد گرفته ام که خواستن توانستن است به شرط تلاش و اراده خودمون با لطفا خدااای مهربان 
رویاهامون رو دنبال کنیم تا برامون به واقعیت تبدیل بشن 
به امید رسیدن همگی مشتاقان، به تناسب ذهن و جسم همیشگی 

خرامان حسنی (سسندج)

منی که صورتم حتی یک لک هم نداشت و مثل آینه صاف بود و می درخشید با رژیم صورتم جوش های زیادی پیدا کرد و رنگ صورتم سیاه شد البته شکر خدا توی این دوره خیلی بهتر شدم.
با رژیم هایی که می گرفتم هر روز عصبی تر می شدم. و سر سازش با هیچ کس رو نداشتم و خیلی عذاب می کشیدم.
موی سرم که خیلی زیبا بود بر اثر رژیم و مصرف داروهای لاغری خیلی ریزش پیدا کرد و از نظر مادی و اینکه خیلی براش وقت گذاشتم به صدمه ی زیادی زد.
با رژیم هایی که می گرفتم و دمنوش های مزخرفی که مصرف می کردم پوست بدنم خیلی شل شد.
همیشه در حال رژیم بودم و مهمتر از همه هیچ وقت نبود که من سر سفره غذا بخورم و اینطوری همسرم و پسرم همیشه معترض بودند که تو با ما غذا نمی خوری و اذیت می شدند که برای خودمم عذاب آور بود.
در اثر نخوردن وعده ی شام معدم به شدت مشکل پیدا کرد که برام خیلی هزینه برداشت و جدای از اون یک سال درد زیادی رو تحمل کردم.
و..
یک سال بعد از به دنیا آمدن پسرم وزنم شروع به بالا رفتن کرد چون می نشستم پای برنامه های
تلویزیونی ومدام برنامه هایی رو نگاه می کردم که تبلیغ برای لاغری داشت.قرص گیاهی لاغری،گن لاغری،قرص آمریکایی، قرص ایرانی، دستگاه لاغری فلان و فلان همش تو این فازها بودم که تا به خودم اومدم دیدم وزنم شده ۸۵ دیگه از اون وقت کار من شد لاغری و لاغری شب و روز تو فکرش بوده همه جا صحبت من شده بود چاقی روحیم خیلی داغون شده بود شروع کردم به ورزش کردن و باشگاه رفتن وزنم رو با ورزش و رژیم پایین آوردم شدم ۶۴ این برام عالی بود همش ورزش می کردم که نکنه باز دوباره وزنم بالا بره دو سالی می شد که تقریباً توی اون وزن موندم ولی به دلایلی نتونستم ورزش رو ادامه بدم و باز کم کم وزنم بالا رفت دیگه باورم شده بود که ورزش نکردن باعث چاقی می شه
باز دوباره شروع کردم به پایین آوردن وزنم چندین نوع قرص خریدم
چند نوع دمنوش خریدم
گن خریدم
ازخوردن قرص هایی که به زور می خوردم حالم بهم می خورد دمنوش هایی رو که مصرف می کردند به شدت افت قند خون و فشار خون می دادم و نزدیک بود به هوش بشم.
بارژیمی مه می گرفتم و دکتر برام نوشته بود شب ها تا صبح از ضعف دل خوابم نمی برد و خلاصه از اون دوران سخت هر چی بگم کم گفتم الان که دربارش می نویسم دلم به حال اون موقع خودم می سوزه که متناسب شدن اینقدر راحت بوده ولی چی کشیدم

خانم افسانه (کرمان)

سلام خدمت استاد گرامی و دوستان گل
من یادم نمیاد کی لاغر بودم😢
متناسب با سنم و هم سن وسالیام چاق تر بودم
ارزوی لباسای خوشگل داشتم که بپوشم همیشه بقیه رو با حسرت نگاه میکردم
چرا من مثلشون خوشگل و خوشتیپ نیستم
چقدر من بدشانسم کاش منم لاغر بودم کاش خدا منو لاغر می افرید
هر چه که پا به سن میگذاشتم چاق تر میشدم وقتی به خودم اومدم دیدم که چقدر بد هیکل شدم که باید لباس بدوزم و حسرت لباسا اماده به دلم مونده بود اصلا روم نمیشد برم داخل مغازه بگم اغا سایز من مانتو دارین یا جواب نه بود یا سایزم بود مناسب سن من نبودن دل نا امید میومدم بیرون
رژیم گرفتم از پیش خودم سختی میکشیدم چند کیلو کم میکردم تا یکماه دوباره میخوردم دوبار چاق میشدم
باشگاه میرفتم با کلی کلنجار و بی حوصلگی حرکات انجام میدادم و خسته میشدم باز تا یکماه دوباره قط میکردم وزنم برمیگشت چایی لاغری گرفتم اصلا هیچی کم نکردم
هر چی سختی بودگذشت و رفت همه رو به فراموشی سپردم
الان خدا رو شکر میکنم با این روش بسیار ساده و تاثیر گزاراشنا شدم
و تونستم تقریبا به اندام دلخواهم نزدیکتر شم و تغییرات در خودم حس کردم و چند سایز کم کردم و روحیه و حس خوبی پیدا کردم و از شرایطم لذت میبرم و انگیزه در من ایجاد میشه برای رسیدن به هدفم تلاش بیشتری کنم
من دوست دارم وقتی متناسب شدم لباسای رنگ تیره رو حذف کنم فقط لباس رنگ روشن و شاد بپوشم و لذت ببرم
من دوست دارم وقتی متناسب شدم لباس مجلسی که باب دلم از لحاظ رنگ و مدل هست هر موقعه که دوست داشتم بخرم و بپوشم و خودم رو در اینه ببینم و لذت ببرم
من دوست دارم وقتی متناسب شدم
جشن متناسب شدنم رو در کنار دوستان و خانوادم بگیرم و همه توی شادیم باشن و ببین منم اراده قوی دست پیدا کردم تلاشمو کردم و به هدفم رسیدم که باعث شد من اعتماد به نفسم بالا بره طرز برخورد و شخصیتم بالا بره و شور و اشتیاق برای انجام هر کاری داشته باشم و از زیبایی که خداوند بهم داده و من ازش دریغ میکردم ومنوبه اندام دلخواهم رسونده سپاسگزارم و استادی که زحمت زیادی در این راه کشیدن من واقعا قدر دان زحماتتون هستم
با تشکر

نجوا نجابتی (کرج)

یه مدت رزیم کالری شماری داشتم که مدام در حال محاسبه کالری ها و حجم مصرفی غذا و مواد غذاییم بودم،
یه مدت رژیم گروه خونی گرفتم که برنج و نان کاملا حذف شد که متاسفانه چند تا دندون رو سر همین قضیه از دست دادم و دکتر مجبور شد روکش کنه
یه مدت ورزش درجا و رژیم مزاج شناسی رو دکتر طب سنتی داده بود که بعلت گودی زیاد کمرم ورزش درجا اسیبهای جدی به مهره های گودی کمرم زد، و رژیم مزاجی رو هم تا وقتی رعایت میکردم کاهش وزن داشتم و کافی بود دو روز اجرا نکنم به سرعت وزنم برمیگشت.
ولی از اخر تیر که دوره شرکت کردم، نه تنها براحتی دو سایز کم کردم و خیلی آرامش فکری و روحی دارم ، بلکه در بقیه جنبه های زندگیم هم شاد تر و آرامترم و از تمرینهای استاد برای حل یکی دو تا مساله ای که مدتی بود باهاشون دست و پنجه نرم میکردم استفاده کردم و براحتی در خودم حل و فصلشون کردم 🙂
و الان با شادی وصف ناپذیری منتظرم یک سایز دیگه کم کنم تا برسم به ایده آلم و بریم برای جایزه 🙂

سمیه آب سواران (جهرم)

من تاقبل ازازدواج اضافه وزن نداشتم واندامی داشتم که همه میپسندیدن وبارهادوستان وآشنایان ازاندامم تعریف وتمجیدمیکردن.
اما من وقتی تعریف و تمجیدهای دوستانم رومیشنیدم همیشه یه چیزی ته دلم میگفت که این اندام همیشگی نیست،مادرتو ببین چقدر چاقه واضافه وزن داره بالاخره توهم یه روز مثل اون میشی،بذار ازدواج کنی بذار بچه بیاری اون وقت میبینی که چی میشه که البته همه این افکاروباورهای غلط ومزاحم نشأت گرفته از باورهای اشتباه جامعه وتمام افراد دوروبرم بود،انقدبه این افکاردامن دادم که باوجود اینکه ظریف وباریک اندام بودم کم کم شکمم شروع کردبه بزرگ شدن که خیلی احساس بدی بهم میداد ووقتی که به باشگاه میرفتم تا تناسب انداممو به دست بیارم چون اونجا افراد زیادی می دیدم که اکثرا بعدازازدواج وبچه دارشدن چاق شده بودند وهمه اونها برای لاغرشدن به باشگاه میومدن این فکر بیشتر درمن قدرت میگرفت که ببین شرایطی که همه اینهادارن یه روز همه درانتظار توهست واز قضاهمینجور هم شد بعدازاینکه اولین فرزندمو بدنیا آوردم فوق العاده چاق شدم یادم میاد داداشم بهم میگفت که چقدر شبیه مادرشدی و اونجا بود که احساس کردم که ازاون چیزی که میترسیدم به سرم اومد.خیلی ازشنیدن این حرف آزار کشیدم وبعدازمدتی برای رهایی ازاحساس بدی که داشتم به رژیم وورزش پناه بردم ودرمدت زمان ۲ماه ۱۰کیلو ازوزن خودمو کم کردم که خیلی عالی وخوشایند بود برام اما واقعا پوست صورتم شل شده بود وهرکی منو میدید میگفت چکارکردی با خودت،چقدر پوستت چروک شده این لاغری ارزش اینو نداشت وباز یه جوردیگه برام عذاب آور بود واما تناسب من مدت زیادی طول نکشید مقداری به وزنم اضافه شدواین امر بعد اززایمان دوم کاملا خودشو نشون دادوباز همون فکروعذابهای همیشگی سال قبل بازبه باشگاه رفتم تونستم باهزارزحمت ورنج تحمل رژیم مقدار۵کیلو کم کنم که بعدازچندماه اون مقدار وزنی که کم کرده بودم برگشت ومن که ناامیدتر ازهمیشه بودم ،پذیرفتم که من دیگه همینم،ژنتیکم اینه ارثیه به مادرم رفتم و بصورت وحشتناکی به غذاخوردن روی آوردم دائم میخوردم ،دائماسریخچال بودم بااینکه کاملا سیر بودم امانمیدونستم چراهیچ اراده ای ازخودم ندارم والبته خیلی هم آزار می دیدم که باشکم پردائما درحال خوردن بودم اما بازنمیتونستم خودمو کنترل کنم گذشت تااینکه چندماه پیش دوباره به باشگاه رفتم وبعضی ازوعده های غذاییمو به کل حذف کردم یادم میاد که چه عذابی میکشیدم ،وچقدر رنج گرسنگی رو تحمل میکردم وهم زمان به باشگاه میرفتم اما دریغ ازاینکه من بخام ایندفعه حتی نیم کیلو وزن کم کنم،یکروز بعدازباشگاه با خانواده واقوام به پارک رفتیم اتفاقا خیلی ضعف شدیدی داشتم وازطرفی تا چند ساعت بعدازورزش نباید لب به چیزی میزدم تامبادا غذایی که میخورم جذب بشه وتاثیر ورزشه ازبین بره،هرچه ازبقیه اصراربود که چیزی بخورم ازمن انکار بود تااینکه خواهرخانم داداشم بهم گفت که فلانی چقدربه خودسخت میگیری چقدرخودتو زجرمیدی برای لاغرشدن،یکی از دوستانم بایک روش ذهنی کاملا متناسب مانکن شده وحتی چندروزپیش که باهم به تفریح رفتیم بدون استرس ازمواد خوراکی و تنقلات استفاده میکرد بدون اینکه بخادبترسه که مبادا وزنش برگرده،همون موقع بودکه امیدی درمن بوجود اومد که چقدر خوب میشد که منم بااین روش آشنا میشدم به وزن ایده آلم می‌رسیدم وبدون دغدغه غذامیخوردم.من ازشوق اون شب روتاصبح نخابیدم وبه این مسئله فکر میکردم وصبح که شدبه خواهرانم داداشم پیام دادم،وازش درخواست کردم که شماره دوستشو به من بده ودرمورداین روش ازشون سؤال کنم واطمینان حاصل کنم که من ازاین روش جواب میگیرم،باایشون تماس گرفتم ،و برام توضیح دادووقتی دیدم که خودش نتیجه گرفته و راضی هست،منم تصمیم گرفتم که توی این دوره شرکت کنم،وفایل های رایگان استاد روشن روبیش ازده باربااشیاق بالا گوش میدادم وباانگیزه بالایی دردوره شرکت کردم والان هم چیزی حدود سه ماه هست که دردوره شرکت کردم به لطف خدامقدار قابل توجهی وزن وسایز کم کردم،ودیگه کوچکترین استرسی بابت غذاخوردن ندارم وبدون اینکه بخام کنترل شده رفتارکنم هیچ تمایلی به خوردن غذا درمواقع سیری ندارم،ومطمئنم که به وزن ایده ال واندام رؤیایی خودم خواهم رسید وانو برای همیشه حفظ خواهم کرد.

معصومه باقری (تهران)

سال گذشته حدود ۱ الی ۲ ماه هر روز به مدت ۱ ساعت به پیاده روی میرفتم و هر روز به میزان ۸ الی ۱۲ لیوان آب مینوشیدم و غذای مصرفی خودم را کم کردم.
زمانی که این شیوه را پیاده کردم با احساس خیلی بدی انجام میدادم و چون کارهای دیگری داشتم دائما در فکر کمبود زمان بودم
و مسئله دیگر هنگامی که شنبه شروع میشد برایم عذاب آور بود که بتوانم غذای کمتری بخورم و با وجود خستگی به پیاده روی هم
بروم .و تمام این کارها را با فشار و تحمل انجام میدادم .و همیشه خودم را تنبل میدانستم که چرا انقدر با زجر اهدافم را پیگیری
میکنم و پس از مدتی رها میکنم .و هیچ لذتی از زندگی ام نمیبرم.
در این روش آب خوردن را دوست نداشتم اما به زور تحمل کردم و پس از چند ساعت به شدت ضعف میکردم .
و توانستم به اندازه ۲ کیلو وزن کم کنم و تا ۲ ماه در این وضع باشم و بعد به علت ترک شغل به افسردگی دچار شدم و ۲ برابر سایز
ای که کم کردم برگشت و من برای رهایی از ناراحتی و افسردگی به مواد غذایی متوسل شدم
قبلا نیز چند روش رژیم مواد غذایی در اینترنت و آپ های تلفن همراه پیدا کردم ولی چون توان مالی خرید مواد خاص غذایی
را نداشتم اصلا استفاده نکردم

و در دوره ای دراز و نشست میرفتم و پس از چند روز به خاطر کمردرد و فشارهای جسمی ادامه ندادم
تصور من همیشه این بود که برای کاهش وزن بایستی پیاده روری کرد و به باشگاه رفت و کاملا دوید تا تمام چربی ها آب شوند
ولی استفاده نکردم ………(البته هنوز هم این تصور را دارم )

از استاد عزیز سپاسگذارم که این روش را طراحی کردند تا توانستم موانع خود را به راحتی شناسایی کنم و با لذت آنها را رفع کنم
و از این باور محدود نتوانستن که هر کسی را فلج میکند و قدرت را میگیرد رها شوم .
============================
مشکلاتی که در روش های لاغری داشتین ؟
اول از همه محدویت در زندگی و تعیین برنامه از پیش تعیین شده و برنامه ریزی برای آن و برای من حکم زندان را داشت
این که بخواهم کارهایی را انجام دهم که دوست ندارم و هیچ وقت در زندگی ام تن به اجبار والدین برای انجام کاری ندادم
و همیشه آزاد بودم در هر مرحله از زندگی ام و تمام تصمیمات را خودم گرفتم و این آزادی ام را با هیچ چیزی در دنیا عوض
نمیکنم .

زهره اخوان (زنجان)

من از وقتی یادم میاد تو رژیم بودم و کلا با عذاب غذا میخوردم و از هیچی لذت نمیبردم حتی یادمه وقتی مادرم میگفت زهرا کم بخور ناراحت و عصبانی میشدم و بغض میکردم و بیشتر میخوردم یادمه به اصرار خانواده رفتم پیش یک مشاور تغذیه و رژیم داد که باید رعایت میکردم تا وزن کم کنم حدود ۴۰ روز با این روش پیش رفتم و کمی وزنم کم شد و دقیقا همون موقع داییم به رحمت خدا رفت و منم چون پرخوری عصبی داشتم شروع کردم به خوردن و خوردن و باز به وزن قبلم و کمی بیشتر برگشتم و بعد دوباره دیدم که ن وزنم هرروز بیشتر و بیشتر میشه دوباره پیش همون مشاور رفتم و دوباره روز از نو و روزی از نو ولی باز نتونستم ادامه بدم بهرها کردم بعد چندسال رسیدم به وزنی که اصلا باور نمیکردم دخترعموم گفت زهرا ی دکتر تغذیه خوب سراغ دارم برو پیش اون کارش خوبه منم برای رهایی از چاقی قبول کردم و رفتم یادمه هرروز باید قرص میخوردم و پیاده روی باید میکردم و نزدیک ۱سال من ادامه دادم وبعد ۱ سال وزنم رو عدد خاصی استپ کرد و دیگه پایین نیومد و من ناامید شدم و رژیم رو رها کردم و دوباره به وزن قبلیم برگشتم و گذشت و گذشت مت دوباره برای اینکه از سرزنشهای مادرم رهایی پیدا کنم بعد ۱سال دوباره پیش همون دکتر رفتم و دوباره قرص و دوباره رژیم و…. بازهم ب مدت ۱ سال ادامه دادم وجالبه بدونید باز وزنم روی همون عدد قبلی استپ کرد و دیگه نرفتم و رها کردم و رفته رفته وزنم به حالت قبل برگشت تا اینکه با ۵۰۴۰ آشنا شدم و دمنوش سفارش دادم ولی چندبار بیشتر استفاده نکردم و دادم به خواهرم بقیه رو و گذشت تا اینکه تلگرام کشف شد و من نصب کردم وبا گروه دمنوشهای جدید آشنا شدم و سفارش دادم و نزدیک ۱۰۰روز استفاده کردم و کمی وزنم کاهش پیدا کرد تا اینکه رسیدم به عشقم به روشی که الان دارم استفاده میکنم روش ذهنی و از اسفندماه ۹۵ دارم با این روش پیش میرم روشی که بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنیده.بدون رژیم بدون ورزش بدون دمنوش به لاغری ابدی خود میرسم و هرچی میخورم لاغر و لاغرتر میشم خدایا شکرت
از روشهای قبلیم ب خاطر اینکه مدام باید چک میکردم چی بخورم چی نخورم و یا حتما باید پیاده روی برم یا اینکه باید قرص بخورم و ناراحتی گوارشی گرفته بودم و اینکه از همه مهتر با اینکه رژیم داشتم ولی وزنم کم نمیشد رهاش کردم همه رو و دور ریختم

ناهید میراحمد (تهران)

من ادم متناسبی بودم هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ رفتار خوردن بعد از فرزند دومم در یک تصادف از ناحیه زانو و کمر آسیب دیدم و فعالیتهایم کم شد و استراحت مطلق های طولانی باعث شد که در آن هنگام افکار منفی ام زیاد و مدام با خودم در کلنجار بودم خورد و خوراکم تغییری نکرده بود ولی افکار منفی لحظه ای دست از سرم برنمی داشتند تا اینکه متوجه اضافه وزنم شدم ازطرفی آقایان دکتر تاکید داشتند هرچه سبکتر باشی فشار به زانو و کمرت کم میشود و دردها کمتر،

بهمین دلیل بفکر کم کردن وزنم افتادم وبه دکتر تغذیه مراجعه و از رژیم و روش ایشان که بسیار سخت بود استفاده کردم البته چون کلا خوراکم از اول کم بود زیاد بهم فشار نیامد و ۸ کیلو طی ۸ ماه کم کردم اما طی چند سال اضافه وزنم برگشت.

مجددا به یک کلینیک تغذیه مراجعه و آنجا با سبک صحیح و سالم زندگی موفق شدم ۵ کیلو درعرض دوماه کم کنم اما مجددا طی استراحتها و افکار منفی بعد از یکسال برگشت و پیشنهادد منوش را بهم دادند که خریدم اما دو هفته بیشتراستفاده نکردم فقط سایزکم کردم و بعد متوجه شدم که این روشها چیزی جز وقت تلف کردن و هزینه کردن بیش نیست حیف از عمر که سرمایه زندگیمون هست دراین راهها صرف و آخر سرهم نتیجه دلخواه را نمی دهند.

تناسب اندامی ماندگار است که ازطریق ذهن صورت بگیره نه رژیم وعمل ودمنوش و….
ایمان دارم بااین روش و پشتیبانی استاد بی نظیربه هدف خود که تناسب جسمی ، روحی و فکری است با صبر و حوصله هر زمان که وقت لازم داشته باشد میرسم البته آرامش مهمترین نشانه این مسیر است که به لطف خداوند تمام دوستان بهش رسیدند

سهیلا زلکی نژاد (اهواز)

ن همیشه درحال مراقبت از خودم بودم که مبادا وزنم بالا بره همیشه ورزش کم خوردن واین اواخر رژیم توسط پزشک از اول صبح تا آخر شب سر زمان مشخص چی بخورم چه مقدار بخورم چن ماه هر چن سخت بود ولی با هر مشقتی بود انجام دادم ولی متاسفانه بعد از حدود ۲ سال مقداری از اون وزن کم شده برگشت و در همین موقع بود که به وسیله دوستم بهنوش جان با این روش آشنا شدم و خدا رو شکر میکنم که راه درست رو پیدا کردم و دیگه لازم نیس سر ساعت مشخص حتی میان وعده بخورم حالا دیگه قبل از اینکه به حد سیری برسم پیام سیری رو متوجه میشم وتا زمانی که گرسنه نباشم چیزی نخورم ودائما دهنم نجنبه و همه فکر وذکر ما خوردن نباشه ———————من هر لحظهخودم رو مجسم میکنم که متناسبم وبه خودم افتخار میکنم

نفیسه (تهران)

و اما داستان من قبل از اشنا شدنم با این تالار گرم و لذت بخش
تجربیات رژیم زیادی نداشتم چون همیشه معتقد بودم ک تا آخر عمر ک نمیشه و وقتی ول کنی برمیگرده تنها ب اجبار مربیم و طبق روحیات خودم ک بشدت کمال طلب و عجوله صاف رفتم سراغ رژیم شوک ک بازه دوهفته ای داره و کلا دوبار اونم بافاصله چندماه باید هرشخص بگیره
یکبارش دوکیلو کم کردم و یکبارش ک دقیقا دوهفته عید بود هیچ کیلو😐بااینکه غذام فقط یک قوطی کبریت گوشت یا مرغ یا حبوبات بود! واقعا هم رعایت میکردم
ولی خب رژیم نداشتنم ب معنای هرچیزی خوردنم هم نبود، غذاهای چرب، فست فود، شیرینی، شام… هیچ چیزی رو از دوران دبیرستان ب بعدم نداشتم و تقریبا شده بود عادت و اسم کم خوری روش نبود
اما.. اما… خدای ورزش بودم
روزی۵ساعت، کل کلاسای یک باشگاه و میرفتم، درحالی ک فقط باید یکیشو انجام داد و حتی توی یک دوره دوتا ورزش فیتنس و TRX و نباید باهم داشت ولی من علاوه بر این دو ایروبیک و بدنسازی هم کار میکردم
خدای عرق ریختن، اسطوره ی توان! ک البته بخاطر قرصایی بود ک میخوردم و علاوه بر چربی سوزی دوپینگم داشت ک روزی ک تموم شدن فهمیدم چی ب سر خودم اوردم.. اسماشونو نمیگم چون همشون غیرمجازن(اونم منی ک حاضر بودم درد بکشم، خون گریه کنم ولی جز چیزای گیاهی هرگز مسکنی نخورم چو ضرر داره!!🤦) ولی خب لاغرم میکردن، اما کافی بود دوهفته نرم باشگاه تمام چندین ماهم برمیگشت😐اخه از کجا؟؟؟
اگر یروزم رو ب موت بودم و نمیرفتم یا یروز کمتر از۴ساعت کار مبکردم یا بعد ورزش له و لورده و خورد نبودم! میگفتم تاثیر نداشته!
دیگه واقعا بریده بودم
خیییییلی اتفاقی تو صحبتای خواهرم اسم ی گروهی و شنیدم، گفتم منم عضو کن، چون چیزای ذهنی و شنیده بودم و یسریام کار کرده بودم ولی هرگز فکر نمیکردم بشه جسمم با ذهن تغییر داد، برام جالب بود و اولین دوره ای بود ک اینطوری و روزانه و انقدر پرانرژی و قشنگ و جذاب و قوی و قابل اعتماد دیده بودم، خداروشکر میکنم ک نجاتم داد
عذابم ک باشگاه بود و با کل قرصا ناگهانی کنار گذاشتم و نشستم سر تمریناتم، با ذوق و شوق زیاد، تموم چیزای مورد علاقم و رنگارنگمم میخورم
الان سه ماهم شده و سرشار از انرژی ام
خدایا شکرت

مریم (فارس)

سلام آن قدر برام روزهای آینده روشن .زیبا وپراز انگیزه ست که راستش خیلی وقته که از اون روزا فاصله گرفتم اما تجربه ها حتی اگه اشتباه وتلخ هم باشن بازهم تجربن
همیشه توی حسرت بودن خیلی سخته حسرت چرامن نمیتونم.چرااااااااا
همیشه بااسترس.ترس.نگرانی غذامیخوردم فکر میکردم ای وای الانه که وزنم اضافه بشه اولین بار خودم تصمیم گرفتم حجم غذام رو خیییلی کم کنم وخودم رو مجبور کردم روزانه یک ساعت بدوم وورزش سخت انجام بدم اعتراف میکنم برایه مدت خیلی کم خوب بود ووزن هم کم کردم اما به محض دوری از ورزش وخوردن به شیوه قبل دوباره همون آش وهمون کاسه البته باوزن بیشتررر
بعد تصمیم گرفتم رژیمم رو با شیر وعسل ادامه بدم ومدتی فقط وفقط شیر وعسل خوردم اونم بی فایده بود.یه مدت بیخیالش شدم وبه خودم میگفتم من که آب هم بخورم چاق میشم پس رژیم رو رها کردم چند وقتی گذشت از هرچی آینه بود فراری بودم مدام خودم روسرزنش میکردم تا تصمیم گرفتم با مشاوره تغذیه ادامه بدم کارم شده بود وزن کردن نون .جمع زدن کالری……….
دیدم نمیشه باز رهاش کردم .بعد رفتم سراغ یه مشاور دیگه که توی یه شهر دیگه ای غیراز محل سکونتم مطب داشت هر هفته طوری برنامه ریزی میکردم که برا رفتن نیاز به مرخصی از محل کارم نداشته باشم ولی باز مجبور میشودم بعضی مواقع از محل کارم مرخصی بگیرم.از هزینه ویزیت گذشته هر بار داروهایی میداد که حسابی گرون بودن وکلی هزینه برام داشت مدتی که گذشت بهم گفتن بدنت قحطی زده شده ( الان که اینارو یادم میاد راستش خنده میگیره)داروهارو که میگفتن گیاهیه اضافه کردن ودوباره هزینه بیشتر
نزدیکای چهار ماه بود که پیش اومشاور میرفتم که…یه روز صبح دیگه نتونستم راه برم واز هردو پا فلج شدم (راستش خیلی بهم سخت گذشت)۷۵ روز حتی یه قدم هم نتونستم راه برم همه فاکتورهای خونی من پایین اومده بود وافسردگی شدید گرفته بودم اوروزا گذشت ودیگه رژیم گرفتن برام قدغن شد ومن همون دختر تپل وگرد گذشته بودم تااینکه توی شهریور سال ۹۵دوستم رو دیدم حالش عالی بود وازش انرژی گرفتم درباره دوره باهام صحبت کرد اما من تصمیم قاطع ام روآذر گرفتم توی دوره مقدماتی ۵ آذر شرکت کردم وحالم عالیییییی شد هنوز دوهفته نگذشته بود که داییم تغییرم بهم تبریک گفت البته من از روزای اول حس وحالم عالی بود الان یه دختر خوش تیپ .خوش هیکل باسایز ۳۶ وچهره ای زیبا تراز گذشته با شما فرشته های مهربون واستادگرانقدرم همراه وهمگامم که خدارو برای این سعادت وخوشبختی بینهایت شکر میکنم.خداجونم ممنونم

راحیل (قم)

به نام خدا خالق زیباییها
سلام به استاد توانمندم خالق زیباییهای زندگیم

چیزی که راغب شدم اینبارم از تجربه خودم صرفنظر نکنم

اشتباهاتی بود که حدود یکسال پیش انجام دادم وجالبه یادم رفته بود

هشت ماهی شده که توی این مسیر قرار گرفتم دوره رو با پشتیبانی استاد انجام دادم
ذهنی که پراز افکار منفی و باورهای غلط بود با کمک استاد شروع به ساختن ذهنی نو وتازه
واگاهی پیدا کردم که ذهنم چه قدرت فوق العاده ای دارد

درست حدودا یکسال ونیم پیش هربار از هرجا روشی میشنیدم با کله به سمتش شیرجه میزدم بدون هیچ آگاهی شروع به انجام دادن اون کار میشدم تا به لاغری برسم

غافل از اینکه شاید این روش برای من مضر و عوارض داره
غافل از اینکه این فقط یه وسیله بود که خودم را از مسئولیت چاقیم رها کنم پرده ای به چشمانم زده بودم که نبینم خودم مقصرم من باید دنبال یه راه اساسی بودم
پنهان میکردم مسئله ی اصلی زندگیمو
از عزیزی شنیدم دکتری با علم طب سنتی به شهرمون اومده وفقط یک روز به شهرمون میاد

طب سوزنی رو با تجربه تلخ انجام داده بودم اما فکر میکردم شاید این متفاوته شاید این روش بهتری داره
جالبه دست به هرکاریم میزدم طفلی دختر خودمم با نارضایتی به دنبال خودم راش مینداختم

یادم نبود چاقی رو یاد گرفته بودم وبه دخترم هم آموزش داده بودم

خلاصه بعداز کلی سختی به مطب رسیدیم مطب توی یکی از محله های بد شهر بود وتوی یه زیر زمین مخوف وترسناک وکثیف
جالبه منی که همه چی برام مهم بود چرا اینا به چشمم نمی اومد کثیفی نمور بودن
جایی که از لحاظ بهداشتی صفر بود
انقد برام لاغرشدن مهم بود که این نکته های منفی برام چشمگیر نبود به خودم میگفتم به نتیجه برسم به جهنم که جای مطبش کجاست
بعداز کلی منتظر موندن نوبتم شد
دکتر تجویز کرد که چربیهای من جاهای از جسمم که ور قلبمه ست باید بادکش بشه
اولین بار میشنیدم که باد کش چیه دیگه
هزینه رو دادم واز همون جلسه شروع کردم به شکستن به اصطلاح چربیهام

بدن من ظریف بود با کوچکترین تحریک پوستی سریع کبود میشد جالبه کبودی از همون لحظه شروع شد
وااای خدا من من با خودم چه کردم

وقتی مادرم منو دید فکر کرده بود کتک خوردم اما از کی

الان که فکر میکنم من از جهل ونادانی خودم چک ولگد خورده بودم

به این امانت الهی چه بو امانتداری کردم
من از اون روش شاید نتیجه ی کوتاه مدت گرفتم اما موندگار نبود خیلی سریع همه چی سر جای خودش برگشت

الان که توی دوره هستم از خودم سوال میکنم چطور حاضر شدم با کسی که بعدا فهمیدیم دکتر قلابی بود تن دادم

جای بسی تاسفه

اما باید سجده ی شکر به جا بیارم که امروز توی دوره ای هستم با استادی آشنا شدم

که عاشق خودم شدم امروز خودم رو بوسیدم وبه خودم قول دادم که از خودم مراقبت کنم تا به هدفم برسم

سوال اینه چه اتفاقی برات افتاده

جوابم اینه به شادی درونی رسیدم که هیچ روشی به من آموزش نداده بود

درست توی این مدت هیچ روش سختی رو انجام ندادم کاهش وزنم به آسونی داره اتفاق می افته

لاغرمیشم اما پراز امید وانگیزه ام گویی تولد دیگری برایم رخ داده

این تولدم از زایش مادرم آگاهانه تر ولذت بخش تره تولدی باخنده نه گریه اینجا احساس حرف اول رو میزنه اینجا توانایی تورو موفق میکنه به اعتماد به نفس میرسی اعتماد به نفسی که هیچ دانشگاه ومدرسی آموزشم نداده بود

سپاس که با شروع دوره ی پیشرفته اتفاقهای بسیار بسیار عالی برام داره میافته

من عاق زندگی کردن در تناسبم من خوشبخت و موفقم

این زندگی جدید مباررررررکم باشه

سپاسگزارم استاد خوبم